تحول...
وقتی در آن بعد از ظهر چهار شنبه قدم میزد.بی خیال بود.بی خیال دور و بر .فقط جلوی خودش رومیدید و بس.چیزی توجه اش رو جلب نمیکرد.حتی صدای آکاردئون مرد ساکت و مرموز نشسته روی نیمکت.او نمیدانست که آنشب قرار بود چه اتفاقی بیفتد.شب شب زیبایی بود و او هم تصمیم گرفته بود بهانه بگیرد.آنشب مقدمه ای شد برای آغاز متفاوت.آخر بهانه اووقتی میخندید چاله زیبایی سمت راست صورتش بوجود میامد.چاله کوچک ماموریت خود را به نحو احسن انجام داده بود!!!
بی تو سرگردانتر از پژواکم
در کوه
گردبادی در دشت
برگ پاییزی ْدر پنجه باد
بی تو
سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر بی سامان
از نسیم سحر سرگردان
بی تو
اشکم
دردم
آهم
ح.م
+ نوشته شده در ساعت توسط |
روزگار تکراری
مجبور بود.مرده رو میگم.کارگری توی یکی از بنادر جنوب اگر چه خیلی سخت و طاقت فرسا بود اما خب ارزشش رو داشت.می خواست برای زنش که حدود دو سال بود ازدواج کرده بودندمثلا کم نزاره دوست داشت وقتی برمیگرده تهران جیبش پر باشه.آخه زنش یکم نساز بود.موبایل می خواست کوفت میخواست...مدام بهانه میاورد و به رخ میکشید...مرده اما بدجوری دلبسته بو دمدام با خودش میگفت راست میگه دیگه خب تو که نداشتی .. خوردی زن گرفتی حالا عرق بریز ...به خودش دلگرمی هم میداد که روزهای خوشی هم در راهه و همینطوری با خودش حرف میزد و فکر میکرد.پنج ماه بود که اومده بود و سر شش ماه می خواست برگردهیک استراحتی کنه و ....خلاصه اینکه چکشها بود که میزد و عرقها بود که میریخت.حقوق ها رو که دادند معطلش نکرد{احیانا سواد درست و حسابی هم نداشت}قبلا توی تلوزیون کارگاهشون دیده بودکه طرف گل میخره و با خانوم مربوطه سوار یک بنز مشکی s class توی افق گم و گور میشن با خودش گفت حالا بنز که هیچی دیگه دسته گل رو که میتونم بخرم که.رسید تهران.تاکسی درست جلوی کوچشون ایستاد احساس دلشوره ای عجیب و لذت بخش و ذوق زده داشت.{این جمله ایراد داره فکر کنم}.با دسته گلی که اسمشونم نمیدونست فقط به فروشنده گفته بود بهترینارو براش بزاره.پولشم از دسته اسکناس های صد تایی بیرون کشیده بود.احتمالا چیزی از کلمه سورپرایز نشنیده بود اما میخواست یک کاری توی همین مایه ها انجام بده.کلید رو انداخت و در خیلی آروم روی پاشنه چرخید و صدای معروف را در آورد.منزل اجاره ای قدیمی .از همینا که وسطش یک حوض کوچولو هم هست و ماهی های توش زیاد عمر نمیکنن از کنارش رد شد و شش تا پله رو رفت بالا.یک جفت کتونی adidas که معلوم بودطرف با عجله درش آورده جلوی در ولو بود.گوشش را به در چوبی کهنه چسباند و صدای لعنتی قیژ قیژ تخت رو احساس کرد.همونجا نشست روی موزاییک هاعرق سردی کرده بود و به گلهایی که میخندیدند خیره بود...بقیشم بی خیال دیگه حال آدمو بهم میزنه...در ضمن سال نو مبارک و سال خوبی داشته باشین.{چقدر بی مزه تبرک گفتم}.
ساعت ۳۰/۲۲ یکشنبه ۱۱/۱/۸۷
+ نوشته شده در ساعت توسط |
بوی نم...
-
سلام
-
این روزها چیزهای جدیدی احساس میکنم.احساس میکنم هر چی جلو میرویم همه چیز تصنعی میشه همه چیز مصنوعی .به هیچ خنده ای اعتماد ندارم.کجا دارم میرم ،من.این ساعتی که الان دارم صدای تیک تیکش رو میشنوم چی از جون من میخواد.هدف چیه اصلا؟این همه آدم تو پیاده رو ها چی میگن؟همشون با هم صادق هستن؟به هم راستش رو میگن؟حواسمون نیست!آره آره من مطمئنم!داریم با جریان آب میریم.کجا،معلوم نیست.داشتم فکر میکردم که اگه مثلا من فردا دیگه نباشم ،نفس نکشم.چه اتفاقی میفته؟هیچی.میدان انقلاب همچنان شلوغ خواهد ماند.اتوبوس ها همچنان تاخیر میکنند...همه به کار خودشون ادامه میدن.فکر وحشتناکیه.این فکرو دوست ندارم.فکرای خوب هم که اصلا نمیان.من دوست دارم برگردم عقب.خستم من.فکرم خستست.درختای بیرون پنجره هم دارن میگن که خستن.از بیرون صدای داد و بیداد میاد.به نظرت پاشم برم ببینم چی شده؟نه،نه...فایده ای نداره.به موبایل و بلوتوث متعفنش، به اینترنت به وسایل الکترونیکی حساسیت پیدا کردم دیگه!میگن استرس زا هستن.راستم میگن.راسته که آدم هر چی بیشتر بدونه نا آرام میشه!بهتره بچپم توی اتاقم!اتاق تاریک و سرد و کمی هم لعنتی خودم.وقتی از این فکرا میزنه به سرم احساس میکنم دارم خل میشم.اه،یکی اون تلفنو برداره...خب .خوبه صداش خفه شد.فکر میکنم بهتره سیم چین رو بردارم هر چی سیم توی خونه هست رو قطع کنم ،صدای باحالی هم میده مثل فرو کردن سوکت تلفن سر جاش.بوی بنزین هم خوبه ،دوست دارم.تنهایی رو هم دوست دارم.بسیار موفقم.خیلی خوب من تنهام.تنهای تنها.از هیچ چیزی به اندازه تنهایی لذت نمیبرم.چرا؟نمیدونم.من هیچی نمیدونم.من فقط میدونم الان هر چی دارم تایپ میکنم خودش داره میاد.چیزی شبیه خزعبلات.خب چه میشه کرد.بالاخره یجیایی باید بریزه بیرون دیگه!!!من الان خوشحالم.تا دو سه دقیقه آینده میتونیم بخندیم بچه ها.ببینم تا حالا حماقت کردین؟کاری که میدونین غلطه اما مثل یک ربات انجامش بدین؟من زیاد.فرداشم نشستم توی اتاق تاریکم و خنده های تلخ و احمقانه سر دادم.نزدیکی خونه ما دارن یک مجتمع تفریحی میسازن،بالاش هم یک کنتور ذاشتن که 512 روز تا افتتاح پروژه.تقریبا مطمئنم اون عدد تموم بشو نیست.مثل برج میلاد،که خیلیم بدم میاد ازش.بیرون بودم.قدم میزدم.دختر و پسری با هم میرفتن.دختره نخودی میخندید و پسره هم داشت از این شوخی مسخره ها باهاش میکرد.فکر کنم تا یمدت دیگه دختره دیگه نخودی نخنده...خب دیگه بالاخره اینجا ایرانه.باید یه فرقایی بکنیم یا نه؟گند همه چیز رو باید در بیاریم.اه ولش کن از این بحث خستم.تکراری شده برام.بدم میاد.امروز نگهبان گیر داده بود داشت سوال پیچم میکرد که فلانی اون کلاه کجی که با لباس خدمتت داشتی مال کجاست؟بی حوصله بودم،اما براش کامل توضیح دادم بالاخره پیرمرد دنبال یک هم صحبت میگرده دیگه.آسانسورم که گیر کرده بود حسابی وقت بود.بازجویی که تموم شد نفس راحتی کشیدم.وای چقدر حرف زدم...مثل...!خب دیگه ،تا اطلاع ثانوی بیخیال.به این متن اضافه میکنم.دلم میخواد.این دل کوفتی چقدر، میخواد...؟
-
سکون.
-
تکرار.
-
مورچه های کارگر هیچ مزدی دریافت نمیکنند!
-
...
-
گند!
-
...
-
قطار ایستاده زیر باران چقدر غم دارد!فکر کن!
-
و انسان به همه چیز عادت میکند
-
فقط نپرس چطور!
+ نوشته شده در ساعت توسط |
سفیدی...

+ نوشته شده در ساعت توسط |
بدون عنوان...
سلام
گاهی اوقات موانعی در زندگی آدم پدیدار میشه که تو مجبوری بر خلاف میل باطنی کاری را انجام دهی.کاری که میدونی غلطه اما راهی جز انجام دادنش نیست.توی این مدت خیلی اتفاقات برای روح یک انسان اتفاق میفته.اتفاقاتی که باعث میشه دائم از خودم بپرسم آیا من یک قطعه سنگ هستم؟
+ نوشته شده در ساعت توسط |