تبليغاتX
سکوت شب

سکوت شب

دست نوشته ها

من رفتم اینجالینک نمیشد گذاشت!                bouf.wordpress.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 13:7  توسط   | 

صبح روز 19 ژانویه وقتی پدرو رودریگز از خواب بیدار شد،کسل بود.همینطور روی تختخوابش نشست.ناگهان متوجه صدای بگو مگوی همیشگی والدین خود شد.عادت داشت و این مسئله برایش عادی بود و فقط دقیقا نمیدانست که باید اهمیتی بدهد یا نه!!از تختش پایین آمد و به سمت در اتاق حرکت کرد.صدای قیژقیژ تخته های فکستنی کف اتاقش را شنید.پدر او الکلی بود.یک دائم الخمر لعنتی...معلم دبستان پدرو یکبار که او درسش را بلد نبود به او گفته بود مخ امثال بابات قد گردوئه!که البته پدرو منظور معلمو درست و حسابی نفهمید، اما در ذهنش مجسم میکرد که چطور یه گردو توی کله به اون بزرگی پدرش...به نظرش اما معلم یجورایی راست میگفت.پدرو از پدرش متنفر بود و عامل این قضیه رو هم الکل می دانست.او و مادرش دیگر بریده بودند.هیچ خاطره خوب و جالبی از پدر پدرو موجود نبود.پدرو از بچگی فقط مادر را کنار خود داشت.خاطرات را مرور کرد:اولین روز مدرسه مادرش با او آمد،زمانی که پایش تو بازی با بچه های خوشحال مدرسه شکست این مادرش بود که او را به بیمارستان برد،مادرش بود که خانه دیگران کلفتی میکرد تا زنده بمانند،پدرش نمیدانست که پدرو کلاس چند است..آن شب که مهمانی بود را بیاد آورد که چطور با رفتارهای احمقانه پدرش همه چیز به گند کشیده شد..کسی پدرش را جزو آدمها حساب نمیکرد..اینکه روح شادی و نشاط در مادرش مرده بود..ذهنش را مرور میکرد و هر چه سعی کرد نقطه روشنی بیابد و به آن افتخار کند فایده ای نداشت..مردی که تلو تلو میخورد تصویری بود که پدرو از پدرش در ذهن داشت..متنفر بود..پدرو و مادرش شب ژانویه در حالی که تنها کنار درختی که کمتر شباهتی به کاج داشت نشسته بودند و به تخته های یکی در میان کف خانه نگاه میکردند،هیچ آرزویی نداشتند..فقط یک سوال در ذهن آن دو وول میخورد " مردی که همیشه تلو تلو میخورد چرا زنده است ؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 20:58  توسط   | 

توی یک خیابان سنگفرش توی یک بعد از ظهر بارانی مردی که کت قهوه ای رنگ و رو رفته ای پوشیده بود،وارد سوپر مارکت شد.از حقوق کارگری اش چیز زیادی نمانده بود،همرو داده بود پای قسط و اجاره و ... او یک فقیر بود. اما نه یک بدبخت! همسر و دخترکش در خانه فکستنی منتظرش بودند.آنشب بخصوص بود!!

سالگرد ازدواج.

از فروشگاه که بیرون آمد باران شدت گرفته بود،سعی کرد سریعتر حرکت کند.اما راننده یک اتومبیل عبوری ناشی تر از آن بود که او را زیر نگیرد!صدای ترمز شدید و ... افتادن وسایل ، قل خوردن پرتقال ها و سیب ها و مرگ مرد کت قهوه ای و یک جعبه کادو شده قشنگ کنار جوب که یه تیکه کاغذ روش چسبیده و روش نوشته بود: تقدیم به همسر صبورم ،

زندگی تا اطلاع ثانوی زیباست!

 

پ.ن: چقد از کلمه ی  بود استفاده کردم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 23:1  توسط   | 

شروع : هوا عالی بود . مگس ها هم خوشحال بودند.پیرمردی که با کلاه شاپو کنار ورودی مترو بساط کرده بود ، می خندید.

دو نفر با هم قدم میزدند، ضمنا یکم برگ هم روی زمین ریخته بود...

دستهاشان در تماس بود، خودشان خواسته بودند، خودشان تصمیم گیری کرده بودند،

برای سالهای طولانی...

می خندیدند!

صدای ترمز آمد،مردی با لباس سبز پیاده شد،دستش بیسیم بود،به نظر یکم عصبانی می آمد.

آن دو نفر با آن مرد رفتند.

آنها نمی خندیدند . پایان.

1-الان چی شد؟جلوی فساد گرفته شد الان؟

2-مشکل چی بود؟کجا بود؟

3-نوع جنایت آن دو نفر چطور؟

4-تکلیف هوای عالی ، مگس های خوشحال و خنده پیرمرد کلاه شاپویی چی میشه؟؟

5-تکلیف کرکس و خفاش و دایناسور و چه میدونم هر کوفت و زهر مار دیگه ای که راست راست می چرخند و خیابان متر میزنند ؟

6-ما، چه کنیم!!؟                                      خیابان خلوت است

                                                                        باد و برگ و دلتنگی

                                                                                     سوسک ها هم هستند. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 21:0  توسط   | 

وقتی در آن بعد از ظهر چهار شنبه قدم میزد.بی خیال بود.بی خیال دور و بر .فقط جلوی خودش رومیدید و بس.چیزی توجه اش رو جلب نمیکرد.حتی صدای آکاردئون مرد ساکت و مرموز نشسته روی نیمکت.او نمیدانست که آنشب قرار بود چه اتفاقی بیفتد.شب شب زیبایی بود و او هم تصمیم گرفته بود بهانه بگیرد.آنشب مقدمه ای شد برای آغاز متفاوت.آخر بهانه اووقتی میخندید چاله زیبایی سمت راست صورتش بوجود میامد.چاله کوچک ماموریت خود را به نحو احسن انجام داده بود!!!

بی تو سرگردانتر از پژواکم

                                     در کوه

گردبادی در دشت

برگ پاییزی ْدر پنجه باد

    بی تو

        سرگردانتر

                  از نسیم سحرم

   از نسیم سحر بی سامان

از نسیم سحر سرگردان

بی تو

     اشکم

         دردم

             آهم

                                                                                                                     ح.م

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 22:48  توسط   |